اسباب کشی

سلام. خب ديگر بايد امشب بروم. بايد امشب چمدانی را که به اندازه وسعت اينترنت من جا دارد بردارم و به سمتی بروم که درختان بلاگفا پيداست. بالاخره دارم از اينجا اسباب کشی می کنم. البته هنوز از اينجا دل نکنده ام اگر بلاگفا هم اذيتم کرد دوباره برمی گردم همينجا. آمار بازديد کنندگانم به ۵ هزار و خورده ای رسيده ولی بايد ديگر بروم. البته اينجا باقی می ماند و من به آن سر می زنم . وبلاگ جديدم ادامه اين وبلاگ خواهد بود.ياد روزهای اول به خير که حتی نمی دانستم چطوری بايد توی وبلاگم بنويسم. حالا دو سال و دو ماه و بيست روز گذشته . از همه دوستان خوبم که در اين مدت پيدا کردم و مرا در اين راه راهنمايی کردند متشکرم.خب حالا ديگر بهتر است تشريف بياوريد به آدرس جديدم. در منزل نو منتظرتان هستم

  
نویسنده : پريا حميدي ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٤


تردستی


مستي عجبا كه اين ره مستي نيست

اين عربده ها نشانه هستي نيست

شب پشت شب آهسته بخوان نغمه عشق

پيمان شكني، نشان تردستي نيست

 


آسايش دل ز مي برآيد ،‌ مي كو

آن شور و طرب ز ني برآيد، ني كو

آب از سر ماگذشت و آسايش سوخت

در دشت سكوت، خضر فرخ پي كو؟

 


 

- پس فردا روز انتخابات است. هنوز نمي دانم به چه كسي راي خواهم داد. ولي مي دانم كه به هفت نفر راي نخواهم داد!!!

 

- توي اتوبوس كه سوار مي شوي اول از همه نگاه مي كني ببيني جاي خالي هست يا نه؟ بعد كه مي بيني جا نيست دستت را به ميله مي گيري و يك گوشه مي ايستي. كمي مي گذرد با هر تكان اتوبوس پرت مي شوي يك طرف. دستت درد گرفته و پايت گزگز مي كند. به هر ايستگاه كه مي رسي منتظري ببيني كسي پياده مي شود كه جايش بنشيني يا نه؟ دعا دعا مي كني كه ديگر كسي سوار نشود. ديگر جا براي ايستاده ها هم نيست. به زحمت دستت را به يك گوشه يك ميله گرفته اي و سعي مي كني كه خودت را محكم نگه داري. ديگه دستت بي حس شده و كف پايت هم از داغي كف اتوبوس در حال آتش گرفتن است. به نشسته ها نگاه مي كني. چند تايي چرت مي زنند بعضي ها مشغول حرف زدن با بغل دستي هستند بقيه هم بيرون را نگاه مي كنند و در افكار خود غوطه ورند و توجهي هم به افراد آويزان به ميله ها نمي كنند. خانمي بچه كوچكش را روي صندلي نشانده در حاليكه مي توانست او را روي پايش بنشاند و بي توجه به خيل ايستاده ها با بغل دستي اش صحبت مي كند. پيش خودت فكر مي كني توي اين داغي اتوبوس حتي جوانها رعايت پير ها را نمي كنند. ببين آنهايي كه نشسته اند به ايستاده ها حتي نگاه هم نمي كنند و سعي مي كنند نگاهشان را از هم بدزدند. آها يك جا خالي شد... آخيش مي نشيني. سعي مي كني به نگاههاي بقيه هم توجه نكني كه شايد آنها بايد مي نشستند. خب كم كم درد دست و پايت را فراموش مي كني. خيلي لطف مي كني و به كسي كه بالاي سرت ايستاده مي گويي : "مي خواهيد كيسه اي را كه در دستتان است بدهيد من برايتان نگه دارم". ايشان هم تشكر مي كند و مي گويد كه احتياجي نيست. خب حالا كم كم به فكر فرو مي روي و در افكارت سير مي كني ديگه به ايستاده ها هم نگاه نمي كني شايد هم شروع به صحبت با بغل دستي ات مي كني. "به من چه كه به فكر ايستاده ها باشم؟"...

  

- روز شنبه اين هفته و هفته بعد تا سه يا چهار هفته ساعت حدود 6 تا 45/6 عصر  كانال IRIB1 برنامه ادبستان ، برنامه گفتگو با پدرم است. اگر دوست داشتيد نگاه كنيد.

 

- عکسهای بالا مربوط به جای بسيار با صفايی است به نام برغان (آنطرف کردان کرج) که هفته گذشته دعوت بوديم آنجا. جای بسيار خوش آب و هوا و کم جمعيتی است. 

  
نویسنده : پريا حميدي ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٤


ايزو شونصد هزار و چند

 

آيينه روزگار مي بايد بود

پيوسته در انتظار مي بايد بود

چون رنج تو و شادي بيگانه يكي است

لبخند خوش بهار مي بايد بود

 


 دو روزه كه هر روز به مدت چهار ساعت در كلاسهاي آموزشي "آشنايي با الزامات استاندارد ISO 9000 " شركت مي كنم البته شركت در كلاسها اجباريه چون شركتمان مي خواهد گواهي ايزو بگيرد!!! خدا را شکر که فقط دو جلسه بود و تمام شد.

بيشتر مطالب حول و حوش اين محور است كه استاندارد هاي جهاني و الزامات آنها براي هر گونه توليدات در جهت رضايت مشتري و بهبود كيفيت بايد رعايت شود. حتي در تعيين مجريان پروژه ها و هر كاري كه در شركت انجام مي شود هم بايد حتما استاندارد ها رعايت شود. از محيط كار و نور و رطوبت و ميز مدير و آشغالدان زير ميز مدير و هر چي كه فكرش را بكنيد بايد استاندارد باشد. چقدر هم كه همه اين مسائل رعايت مي شود. ولي هيچ جا نگفتند كه بايد رضايت كارمند را هم در نظر گرفت هيچ جا نگفتند كه حضور كارمند بايد كيفيت داشته باشد نه كميت. ميزان ساعت كار مهم نيست بلكه كارآيي مهم است.

آخر كلاس:

استاد: اصل مهم در اين استاندارد بر مشتري گرايي تاكيد دارد.

من: پس كارمند گرايي چه مي شود؟ اينجا از كارمندان فقط تحت عنوان سيستم اسم برده مي شود.

استاد: بله درست است ولي اينجا فقط از جلب رضايت مشتري صحبت شده البته خود شركتها بايد رضايت كارمندانشان را مد نظر داشته باشند.

ما: اين استانداردها فقط به درد رده هاي بالاي مديريتي مي خورد چون ما در حيطه كاري خودمان اختيار عملي از خود نداريم. گرفتن گواهي به چه درد ما می خورد.

استاد: ما به شما گواهی پايان دوره می دهيم ولی درسته من خودم هم مي دانم كه هيچكدام از اين استانداردها رعايت نمي شود .

آخر كلاس هم اكثرا نتيجه گيري كردند كه شيريني و چايي اش از همه بخشها مفيد تر بوده.

بيشتر افراد سر كلاس در حال چرت بودند يكي از آقايون كه تمام مدت خواب بود و سرش روي سينه اش خم شده بود. بقيه هم براي رفع آثار خواب به او نگاه مي كردند و مي خنديدند... 

 

پ.ن.: اين عنکبوت را نگاه کنيد خيلی بامزه است موس را که تکان بدهيد تا آن سر دنيا هم همراهش می آيد.

 

  
نویسنده : پريا حميدي ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٤


آداب اجتماعی

(آبتين و پدربزرگش)

پا بر سر دل زدم که غوغا نکند

با مردم اين زمانه سودا نکند

درخلوت خود سوخته و ساخته ام

تا درد مرا کسی هويدا نکند


کافيست نگاهی به دور و اطراف خود بيندازيد تا متوجه شويد در جامعه ما تنها شمار اندکی از افراد متشخص و با نزاکت باقی مانده است. در روزگاران پيشين به آداب معاشرت و نزاکت اجتماعی بهای بيشتری داده می شد افسوس که جامعه امروز دستخوش تحولات گوناگونی شده است. ولی آيا چه چيزی باعث نزول سطح فرهنگ و آداب اجتماعی شهر ها شده است؟ آيا مهاجرت درصدی از افراد که محل جغرافيايی زندگی خود را ترک کرده و بدون توجه به تفاوت فرهنگی در جای ديگری زندگی می کنند باعث اين موضوع است؟

در خيابان جوانانی با ظاهری بسيار آراسته را می بينيم که کاملا بی توجه به مسائل اجتماعی برای خود قوانين خاص وضع کرده اند و اگر هم کسی بخواهد طبق قوانين و اصول اجتماعی و نزاکت رفتار کند، از جانب اين دسته افراد مورد مضحکه و ناسزا قرار می گيرد. به چشم ديده ام که ديگر حتی موی سپيد بزرگتر های هم مورد احترام ايشان نيست. واقعا چرا اينگونه است و ما به کجا داريم می رسيم؟


در مورد اسباب کشی به بلاگفا دارم فکر می کنم. هنوز نتوانسته ام از اينجا دل بکنم. هنوزم برای من پرشين بلاگ با همه اذيت هايش اولين است!!! ضمنا اين شعرهايی که من در وبلاگم می نويسم همه شعرهای پدرم است. من اصلا بلد نيستم يک بيت شعر بگويم. يکبار تلاش کردم و ۵ بيت شعر گفتم که آنهم ديگر تاريخ مصرفی داشت و تاريخش گذشته خود شعر هم از يادم رفته. اين نوشته های من هم فی البداهه به ذهنم می رسد و می نويسم وگرنه نوشتن هم بلد نيستم و هيچوقت نمره انشايم از ۱۶ بيشتر نمی شده. عمو پرشی بالاخره شايد ازمن يک نويسنده بسازد...  

  
نویسنده : پريا حميدي ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٤


سلام

سلام به همه دوستان عزيز. من دارم کم کم به فکر تغيير مکان می افتم. در هر دوسايت بلاگفا و پارسی بلاگ هم وبلاگ باز کرده ام. ولی نمی دانم کداميک بهتره. لطفا دوستانی که اطلاعات دارید به من بگويید که به اين سايت ها چه نمره ای می دهيد؟ کداميکی را انتخاب کنم بهتره؟  ممنونم...

  
نویسنده : پريا حميدي ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤